موسسه قرآن عترت امیرالمؤمنین واحدخواهران

خرید بک لینک
اگر مردی، خودت برو                                                      روایت زیر خاطرهای است درباره شهید «محمدابراهیم همت» که توسط علی عباسی، یکی از همرزمانش  نقل شده است «از دست مجید کریمی، زیر لب غرولند میکردم که «اگر مردی خودت برو؛ فقط بلده دستور بده.»؛ گفته بود باید موتورها را از روی پل شناور ببرم آن طرف. فکر نمیکرد من با این سن و سال، چهطور اینها را از پل رد کنم؛ آن هم پل شناور. وقتی روی موتور مینشستم، پام به زور به زمین میرسید. چه جوری خودم را نگه میداشتم؟ - چی شده پسرم؟ بیا ببینم چی میگی؟ کلاه اورکتش روی صورتش سایه انداخته بود. نفهمیدم کیه. کفری بودم، رد شدم و جوری که بشنود، گفتم: «نمردیم و توی این بر و بیابون بابا هم پیدا کردیم.» باز گفت «وایسا جوون. بیا ببینم چی شده.» چشمت روز بد نبیند، فرماندهمان بود؛ همت. گفتم: «شما از چیزی ناراحت نباشید من از چیزی دلخور نیستم. ترا به خدا ببخشید.» دستم را گرفت و مرا کنارش نشاند. من هم براش گفتم چی شده. کریمی چشمغرهای به من رفت و به دستور حاجی سوار موتور شد و زد به پل؛ که از آنطرف ماشینی آمد و کریمی تعادلش به هم خورد و افتاد توی آب. حالا مگر خندهی حاجی بند میآمد؟! من هم که جولان پیدا کرده بودم، حالا نخند و کی بخند. یک چیزی میدانستم که زیر بار نمیرفتم. کریمی ایستاده بود جلوی ما و آب از هفت ستونش میریخت. حاجی گفت «زورت به بچه رسیده بود؟» - نه به خدا، میخواست موسسه قرآن عترت امیرالمؤمنین واحدخواهران...

ما را در سایت موسسه قرآن عترت امیرالمؤمنین واحدخواهران دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 170 تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 2:12

صفحه بندی